تازه ازروستا به شهر آمده بودند،خانواده پر جمعیتی بودند،پنج پسرو پنج دختر قد و نیم قد که همه به فاصله یکسال واندی از هم به دنیا آمده بودند.بچه های بزرگ که سن تحصیلشان گذشته بود ، در آن زمان در مدارس کلاسهای اکابر برای بزرگسالان برگزارمی شد.دوبرادر در کلاس اکابر ثبت نام کرده بودندآنها بعد از کار در کارخانه قالی بافی کرد اسماعیل،در کلاسهای درس شرکت می کردند.آن روز سرد پائیزی دوبرادر بعد از کار وقبل از ورود به مدرسه از آشفروش دوره گرد،جلوی مدرسه کاسه آشی را با دوتکه نان بربری گرفته ومشغول خوردن بودند،برادران باولع مشغول خوردن بودندتکه نانی را در دهان می گذاشتند وقاشقی آش دوغ می خوردند،مردی میان سال شاهد این منظره زیبا بود،خودش را به مرد آشفروش رساند و گفت:به آنها یک کاسه آش دیگر بده ،مرد آشفروش کاسه ای برداشت وکاسه ای آش به آنان داد. برادر کوچکتر کاسه آش را گرفت و به برادر بزرگتر داد،برادربزرگتر گفت:آنرا خودت بخور.آن مرد خوشحال از سیر کردن بچه ای گرسنه و آن برادران با شکمی سیر به سر کلاس رفتند.این روزها بعد از 37 سال وقتی در جمعی می نشینند و سخن از کارهای خوب مردان روزگار به میان می آید،یا
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیپور
تاريخ: شنبه
22 آبان
1395 ساعت: 13:10